حمد الله مستوفى قزوينى
492
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
385 به ويرانهاى و به خاكش سپرد * سَر گور كردش نهان مردِ گُرد پسر بود با او يكى نامور * كه يحيى ورا خواند فرّخ پدر گريزان همان شب زِ بيم روان * به سوى خراسان از او شد روان ( 379 ) گرفتش در او نصرِ سيّار زود * به زندان فگَند و به بند آزمود به شبگير ابن هبيره ندا * به كوفه درون كرد از اين ماجرا 390 كه : « هركس كه از زيد آرد نشان * ببخشم به دو نعمتى بىكران » غلامِ سيه گورِ او را نمود * زِ گورش برآورد بدخواه زود « 1 » سرش از تنِ نازنين دور كرد * فرستاد نزديك هشّام مرد تنش را در آن شهر بَر دار كرد * زِ كينه چنين ارج او خوار كرد به هنگام هشّام بَر دار بود * وليدِ يزيدش بسوزيد زود 395 ز كينه پس آن خاك بَر باد داد * كه نفرين بر آن قوم و آن كار باد كه هركس كه با اهلِ بيت اينچنين * كند ، سخت بيگانه باشد ز دين قتل غيلان دمشقى قَدَرى به حكم هشام همين سال غيلان « 2 » دمشقى كه او * بُد از تابعين عالِمى نامجو در اسلام گفتى سخن از قَدَر * بُدند پيروش خَلق بىحدّ و مَر چو شد پايهاش در بزرگى فزون * به هشّام برخواست آمد برون
--> ( 1 ) ( ب 2 - 391 ) . پس از آن يوسف بن عمر مردم شام را فرستاد كه در خانههاى مردم كوفه زخميان را بجويند ، آنگاه به روز جمعه ، غلام سغدىِ زيد بن على ، محلّ زيد را نشان داد ، حكم بن صلت ، عباس بن سعيد مزنى و پسر خويش را فرستاد كه برفتند و او را درآوردند . عباس كه نمىخواست پسرِ حكم بر او پيشدستى كند ، او را رها كرد و صبحگاه روز جمعه بشارت رسانى با سرِ زيد بن على همراه حجاج بن قاسم به نزد يوسف بن عمر فرستاد . ( طبرى 10 / 7 - 4286 ) ( 2 ) ( ب 404 - 397 ) . غيلان بن مسلم دمشقى قبطى ، مكنى به ابو مروان ، نويسنده و از بليغان بود . فرقهء غيلانيه از قَدَريه به وى منسوبند . او دومين كسى است كه دربارهء قَدَر سخن گفت و بدان دعوت كرد . پيش از او معبد جهنى بوده است . وى متهم است به اينكه در عهد صباوت از پيروان حارث بن سعيد معروف به كذّاب بود و گويند او به دست عمر بن عبد العزيز از قول به قَدَر برگشت و چون عمر درگذشت ، مذهب خود را آشكار كرد و هشام بن عبد الملك او را فراخواند و اوزاعى را نيز احضار كرد تا با او مناظره كند و اوزاعى به قتل وى حكم كرد و در باب كيسان در دمشق به دار آويخته شد . ( لغتنامه دهخدا ) .